تبليغاتX
♠ خاطـــ ـراتم و داستانهاي عاشقانه من ♠

♠ خاطـــ ـراتم و داستانهاي عاشقانه من ♠
دانستنيهاي زناشويي ، فيلم ، اهنگ ، نرم افزار ، کتاب و بهمراه داستانهاي عاشقانه و مطالب جديدو...
لینک دوستان

نرم افزارهاي مورد نياز براي اجراي فايلهاي داخل وبلاگ :

http://p30up.ir/file/tzr8vqwlcmc7qxybqcv6.jpg http://p30up.ir/file/rjt6nvobijybg7e96uj.png http://p30up.ir/file/g537lig7gghlr3q7eutm.png

http://p30up.ir/file/i4mfcmbkf9u7n5110x.png

http://p30up.ir/file/xzt2zw8qp28jx159of1m.png
JetAudio IDM KM Player
Firefox Winrar Yahoo Messenger K-Lite

[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 0:19 ] [ بهــ ــزاد ]

 

شروع به کاراز تاریخ ۳۱/۰۵/۱۳۹۰

 

۱.مجموعه آهنگهای هنرجویان آکادمی گوگوش

۲.دانلود سریال طنز ساخت ایران

۳.دانلود آلبوم حس خاص مجیــــــد خراطها 

 

براي ورود به بخش دانستنی های زناشویی به موضوعات وب مراجعه کنيد. 

 يادگاري از بهزاد

[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 20:30 ] [ بهــ ــزاد ]

سلام

دوستاي گلم اين پسترو گذاشتم تا دوستاي وبلاگيم و هر کسي اگه

رابطه عشق و جدايي داشته يا شکست عشقي داشته (داستان گونه) بصورت کامنت

برام بذاره تا تو وبم بذارم اولويت هم با کسايي خواهد بود که زودتر و داستان عشقشون بهتر

نقل کرده باشن

منتظرتونم...

[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 0:44 ] [ بهــ ــزاد ]
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 20:38 ] [ بهــ ــزاد ]

http://alitakta.ir/pic/bezar-beram.jpgآهنگ جدید پویا به نام عاشق میشم Hamid Askari - Eshghe Akhar

♠دانلود اهنگ بزار برم از علی تکتــا دريافت آهنگ (كيفيت 128kbps) ♠

♠دانلود اهنگـ عاشق میشم از پــــویا دانلود آهنگ با کیفیت Mp3 128

♠ دانلود اهنگ حلالم کن از پویا بیــــاتی دانلود اهنگـــــــــ ♠

♠  Hamid Askari - Eshghe Akhar ♠  

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 20:46 ] [ بهــ ــزاد ]

 سلام ، يه نکته درمورد داستانهايي که برام زحمت ميکشين و برا ثبت تو وبلاگم ميزارين لطفا ادرس وبلاگتون هم بزارين چون بعضي وقتا برخي از مطالبتون ابهام داره بخاطر همين يه چندتا داستان بي نشان بعضي از دوستا گذاشتن که متاسفانه بخاطر نحوه نگارشش و مبهم بودنش نتونستم تو وبم بزارم. و اما داستان غمناک و عاشقانه علی :

من علی هستم، ۲۴ سالمه، ساکن تهران.از آن پسرهایی که به دلیل غرور زیاد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نمیزنه.  سال ۱۳۷۵، وقتی در دوره ی راهنمایی بودم با پسری آشنا شدم. اسم آن پسر آرش بود.لحظه به لحظه دوستی ما بیشتر و عمیق تر می شد تا جایی که همه ما را به عنوان ۲ برادر می دونستن. همیشه با هم بودیم و هر کاری را با هم انجام می دادیم. این دوستی ما تا زمانی ادامه داشت که آن اتفاق لعنتی افتاد.

سال ۸۴، در یک روز تابستانی وقتی از کتابخانه بیرون آومدم برای کمی استراحت در پارکی که در آن نزدیکی بود، رفتم.هوا گرم بود به این خاطر بعد کمی استراحت در پارک، به کافی شاپی رفتم، نوشیدنی

سفارش دادم .من پسر خیلی مغرور و از خود راضی بودم که جز خود کسی را نمی پسندیدم .به این خاطر وقتی دختری رو می دیدم، روی خود را بر میگردوندم و نگاه نمی کردم ولی در آن روز به کلی همه خصوصیاتم عوض شده بود .چند دقیقه ای از آمدن من به کافی شاپ گذشته بود. ناگهان چشمم به دختری که در حال وارد شدن به سالن بود افتاد. بله اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد.
عاشق شدم؛ حال و هوام عوض شد، عرق سردی روی صورتم نشسته بود. چند دقیقه ای به همین روال گذشت.
آدم زبان بازی بودم، ولی در اون لحظه هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسید. نمی دونستم چه کاری کنم. می ترسیدم از دستش بدهم. دل به دریا زدم و رفتم جلو
توضیح و تفسیراتی که از خودم برای او دادم مورد توجه اش قرار گرفت.
اسم اون دختر مونا بود. من در آن زمان ۲۱ سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خوندن بودم؛ مونا سال آخر و یکی از ممتازان دبیرستان خود بود؛ از خانواده مجللی بودن و از این نظر تقریباً با هم، هم سطح بودیم.
دوستی ما یک دوستی صادقانه و واقعی بود. ۳ سالی به همین صورت ادامه داشت. هر لحظه به علاقه من به او افزوده می شد. موضوع ازدواج را با مونا درمیان گذاشتم؛ هر دو ما به وصلت راضی بودیم.
خانواده هایمان نیز در این مورد اطلاع کافی داشتند؛ ولی من درآن زمان آمادگی لازم برای ازدواج را نداشتم؛ چون مایل بودم کمی سنم بیشتر بشود.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 20:25 ] [ بهــ ــزاد ]
[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 0:35 ] [ بهــ ــزاد ]

عاشق بودم. عاشق یه پسر به اسم علی.

چقدر واسش گریه میکردم .چقد بهش فکر میکردم. چه شبایی که با یادش نمیخوابیدم و صبح با یادش از خواب بیدار نمی شدم.
یه روز با دخترداییم نشسته بودم. دستمو گذاشتم رو دستش. گفتم عاشق شدم.ع اشق علی. علی رو نمیشناخت.ا خه دخترداییم یه شهر دیگه زندگی میکرد.
با هم رفتیم بیرون قدم بزنیم. علی رو دیدم. گل از گلم شکفت. به دخترداییم گفتم: ببین اون علیه. همونی که دوسش دارم قد دنیا اما نمی تونم بهش بگم. فقط عشقم خلاصه شده تو نگاه و گریه.
رفتیم خونه. دخترداییم گفت شمارشو بده من از شهرمون زنگ بزنم امتحانش کنم.
منم چون با خواهر علی دوست بودم شمارشو داشتم و دادم به دختر داییم.
رفت و بعد از 3 ماده دخترداییم دوباره اومد. اما چه اومدنی !!!!
با علی دوست شده بود. دوستای صمیمی. انقد صمیمی که به محض رسیدنشون به خونه ی ما علی جلوی در ما منتظر دیدن خانوم بود.چیکار میخواستم بکنم.؟؟؟؟

فقط سکوت و توی تنهایی گریه....
حتی انقد دخترداییم بی چشم و رو بود که سر قراراش منم با خودشون می برد.
وقتی با هم میدیدمشون بغض میکردم اما ....
بعد از چند ماه مامانم گفت دخترداییت عروس شده. منم خوشحال که دوباره علی رو بدست میارم. اما وسط خوشحالیم مامان گفت واسه علی ....همون علی که تمام عشق و وجودم بود. همون علی که میمردم واسه نگاهش.
حالا ازدواج کرد.
الان 4 ساله که ازدواج کردن و من هنوز عاشقشم.
اما دخترداییم حتی به روی خودش نمیاره که عشقمو از دزدیده.
هنوزم با شنیدن اسمش بغض میکنم.
اما چه کنم؟؟؟
شما بگید؟

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 21:51 ] [ بهــ ــزاد ]

توی مدرسه جدید دوستای زیادی داشتم که

همشون خوب بودن جز یکیشون که یه خورده سبزک بازی در میآورد .از شانس بد منم دنبالم بودوولم

نمیکرد . خوب یا بد !من خیلی آدم ساده لوحیم و زود گول خوش مشربی و خوش رفیقی آدمارو میخورم

از همین قضا (نازنین) باهام دوست جون جونی شد و با دعوتایی که هر روز واسه تغذیه تو مدرسه میکرد

 دل منم به دست آورده بود.

از اونجایی که همیشه احساس خلاء عاطفی داشتم و دوستام اونجوری که من میخواستم دورم نبودن

وقتی مهربونی و چرب زبونی نازنینو میدیم واقعا به خودم امیدوار میشدم که آره منم تنها نیستمو یه نفرو

دارم که بتونم روش حساب کنم نازنین بچه درس خونی نبود یکی یه دونه باباش بود وهمیشه جیبش پرپول بود. تا میتونست خرج  میکرد .و گاهی هم واسه من هدیه میخرید .

یه بار بهم پیشنهاد داد که بریم خرید گفتم باید از مامنم اجازه بگیریم

فردای اونروز با مادرم که در میون گذاشتم اجازه ندادو کلی هم نصیحتم کرد که زیاد باهاش صمیمی نشم

اما این حرفا تو اون لحظه تو گوش من نمیرفت و تازه کلی هم از مادرم ناراحت شدم که چرا؟

مگه به من اعتماد نداره ؟

وقتی به نازنین گفتم که مادرم اجازه نداده ناراحت شد گفتم اگه خیلی دلت میخواد باهات باشم خودت اجازمو ازش بگیر قبول کرد و اومد خونمون و از مادرم اجازمو گرفت خوب مادر بیچاره هم چون تو رودروایسی گیر  کرده بود اجازه داد من خوشحال از اینکه بالاخره مستقل شدم و میتونم تنها با دوستم برم بیرون اما  مادرم تو دلش اشوب و نگرانی که با کسی دوست شدم و به قولی دم خور شدم که آینده خوبی توش نمیبینه خلاصه:

اونروز با نازنین رفتم بازار و اون کلی خرید کرد هم واسه خودش هم من منم مسرور خوشحال به هر طرفی میرفت میرفتم و هرجور اون رفتار میکرد رفتار میکردم اونقده تو بازار جلف بازی درآورد که چندتا پسر که لفتادن دنبالمون بماند همه به ما به چشم دوتا حرزه  نگاه میکردن اما به هیچ کدمون اینا توجه نداشتیم جز خوش گذرونی خسته و از پا افتاده رسیدیم به یه پارک به نازنین گفتم دیگه نا ندارم بیا یه خورده بشینیم بعد بریم خونه.

رو یه صندلی نشستیمو کیک و آبمیوه رو باز کردم . مشغول بودم که یه هو دوتاپسر جلومون ظاهر شدن و  ازمون خواستن ازشون با دوربین عکاسیشون عکس بندازیم.....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 17:42 ] [ بهــ ــزاد ]

 دانلود اهنگ خليج فارس از فرزاد فرزين:♠ برای دانلود کلیک کنید ♠

 دانلود اهنگ فـاصله از پــــــــويا بياتي: ♠ برای دانلود کلیک کنید ♠

 دانلود آهنگ معجزه از رضــا صادقي : ♠ برای دانلود کلیک کنید ♠

 

[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 20:15 ] [ بهــ ــزاد ]

 16سالگی یه خواستگاری داشتم پسری بود که مهندسی معماری میخوند خانوادش خوب بودن وبا اخلاق و باایمان و پولدار...

 روز اول که دیدمش نمیدونستم خواستگاریم اومده یه جورایی ازش خوشم اومده بود دوستش داشتم ، فامیل دور دور بود موضوع خواستگاری رو مامانش به مامانم گفته بود من ندونسته بودم.

 مادرم نمیدونست دوستش داشتم بهشون گفته بود دخترم سنش کمه ، وقتی هم که فهمید دوستش دارم گفت نمیخوام با فامیل ازدواج کنی.

 پسره همسایه مامان بزرگم بودن هرروز میرفتم خونه مامان بزرگم تا ببینمش

ما دم در خونه فقط همدیگرو میدیدیم چون بغل خونه مادر بزرگم میشستن و وقتی همدیگرو میدیدیم فقط جمعه ها بود و با چشم با هم حرف میزدیم اون به داداشم زنگ میزد تا به یک بهونه منو ببینه و منم وقتی میدیدمش روم نمیشد بهش نگاه کنم و اون به من محل نمیداد وقتی نگاهش نمیکردم ناراحت میشد حتي یه روز ازم شمارمو خواست ولی من چون دوس نداشتم گناهی بکنم شمارمو ندادم.

خواستگارم هر روز به داداشم زنگ میزد که ما بریم خونه مادر بزرگم و منو ببینه و مادرشو میفرستاد خونه مادر بزرگم .

 هر وقت مراسم داشتن دعوت میکردن ما میرفتیم

اولین روز بعد از فهمیدن موضوع خواستگاری میخواستم فراموشش کنم ولی هر وقت منو میدید چند دیقه ای منو نگاه میکرد مامانش خیلی بهمون زنگ میزد نمیتونستم فراموشش کنم یه جورایی عاشقش شده بودم ، ب مدت 1 ماه بود که نمیومد دم در خونشون تا من ببینمش  تا اینکه یک روز دختر خالم گفت امتحانش کنیم گردن من گناهش ، گفتم باشه.


برچسب‌ها: داستان عاشقي واقعي
ادامه مطلب
[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 0:3 ] [ بهــ ــزاد ]

تمامِ سال من بی تو...

 

پُر از سوز زمستونه...

 

تو رفتی و نگاه من ، یه دریا درد و غم داره

 

یکی انگار تویِ سینَم ،گُلِ یأس داره می کاره...

 

یه سال دیگه بدون تو تموم شد و

 

یه سال دیگه بدون تو شروع...

 

حالا باز منمو این سال جدیدو بدون تو بودن ها!!!

 

 

يادگاري از بهزاد


برچسب‌ها: قطعه عاشقانه
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 16:46 ] [ بهــ ــزاد ]
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 16:35 ] [ بهــ ــزاد ]

 

سلام دوستاي خوبم

اول اول از همه تون عذر ميخوام که کمتر ميام نت اخه نتم تموميده و هنوزم تصميم ندارم شارژش کنم ببخشيد ديگه و ممنونم از همتون که تو اين مدتيکه نبودم بهم سر زدين دمتون گرم........ .

بازم معذرت ميخوام از اينکه جواب کامنتهاتونو ندادم الانم با موبايلم وصلم!!!

يه نکته درمورد داستانهايي که برام زحمت ميکشين و برا ثبت تو وبلاگم ميزارين لطفا ادرس وبلاگتون هم بزارين چون بعضي وقتا برخي از مطالبتون ابهام داره بخاطر همين يه چندتا داستان بي نشان بعضي از دوستا گذاشتن که متاسفانه بخاطر نحوه نگارشش و مبهم بودنش نتونستم تو وبم بزارم.

بيشتر از اين منتظرتون نميزارم و داستان عشق هستي رو تو اين پستم براتون گذاشتم :

 

دوسال و نیم پیش بود...که برای اولین بار دیدمش...

یه پسر خوش تیپ با موهای مشکی که برق می زدن....

همسایه ی مامان بزرگم اینا بودن که تازه اسباب کشی کرده بودن....وقتی برای اولین بار دیدمش خیلی خوشحال شدم و به خودم گفتم این چقد شبیه مرد رویاهای منه!!!

چند بار دیدمش و هر بار بهش خیره میموندم تا که نگام کنه...اما اون کم ترین توجهی هم به حضور من نداشت...ماه ها گذشت تا این که شمارشو پیدا کردم...نمی خواستم غرورم رو بشکنم اما شکستم....

به خودم گفتم صداقت بهترین راهه بهش میگم که چقد دوسش دارم و هر روز براش می نویسم...نامه هایی رو که باور داشتم یه روز خودم براش می خونم...بهش زنگ زدم بار اول جواب نداد...بار دوم با صدای آرومی گفت بله...خودمو معرفی کردم و با ساده ترین جمله ها بهش گفتم که دوستت دارم....گفت خانوم مزاحم نشید من دوست دخترم رو خیلی دوس دارم.........دلم از حسرت سوخت.....

ماه ها گذشت شبها گریه کردم و به زندگی خیالیم با اون ادامه دادم...دوباره بهش زنگ زدم...گفتم بدون تو نمی تونم...گفت دوست دختر ندارم ولی نمی خوام با تو باشم....چند ماه پیش همه بهم گفتن داره ازدواج می کنه فراموشش کن....تا ته قلبم تیر می کشید دلم براش یه ذره شده بود چند ماهی میشد ندیده بودمش...با خیال اینکه ازدواج کرده گریه ها که نکردم.... انگار همه خبر داشتن به جز من که قراره چه اتفاقی بیفته...یه ماهه پیش که رفته بودم خونه ی مامان بزرگم ...خیابونشون شلوغ بود... چند تا ماشین دم در خونشون بود...از دوتا زنی که از کنارم رد میشدن شنیدم:بیچاره مادرش ...پسره جوان بود...بیچاره سرطان خون داشت ... پاهام سست شد...

می خواستم بدوم سمت خونشون اما پاهام به زمین چسبیده بود...تمام دفعه هایی که دیده بودمش داشت مثل یه فیلم از جلوی چشام رد می شد.....چند روزه بعد مامانش بهم خبر داد یه نامه رو برایه تو کنار گذاشته بود....نامه رو باز کردم....با یه حس صادقانه ای نوشته بود...شرمنده که این جوری تنهات گذاشتم...حالا فهمیدی چرا نمی خواستم باهات باشم؟؟؟

احساستونو بعد از خوندن داستان برامون يادگاري کنين

[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 21:32 ] [ بهــ ــزاد ]

  خدایا . . . من خسته شده ام

 امشب بـه اندازه تمام ابرهـای آسمانت

اشک دارم !

 بگو این ابرهـا ببارند

پا به پای من

که مي‌خـواهم . . .تا پای راه رفتن

 زیر بارانـت قدَم زنم و کسي

 اشک هايم را نبين د

 يادگاري از بهزاد


برچسب‌ها: قطعه عاشقانه
[ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 17:37 ] [ بهــ ــزاد ]

عكس عاشقانه

با پسرای فامیل خیلی صمیمی بودم و راحت، اما وحید و یه جور خاصی دوست داشتم.
یکبار دعوام شد با همشون و بعد از اون سعی کردم دیگه مثل قبل با پسرای فامیل رفتار نکنم. وحید چندبار از طریق پسرخالم بهم پیشنهاد دوستی داد. اما قبول نکردم.
تا سال پیش که فهمیدم وحید ازدواج کرده.نمیتونستم بپذیرم. اصلا باورم نمیشد چون سنش کم بود.دانشجو بود...
همیشه فکر میکردم که ی روز میاد خواستگاری من. اما اینطور نشد.
6ماه بعد از عقدش شماره منو از پسرعموم گرفت و بهم زنگ زد .میگفت ازدواجم زوری بوده که منو میخواسته که همه چی تقصیر منه.
از زندگیش راضی نبود .

گفت که ازدواج زوری بوده.از روی اجبار و عذاب وجدان ازدواج کرده.که 6ساله منو میخواسته و وقتی دیده نمیشه تصمیم گرفته از همه انتقام بگیره..


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 0:19 ] [ بهــ ــزاد ]

mohsen دانلود آلبوم پرچم سفید محسن چاوشی

دانلود البوم جديد پـچم سفيد از چاوشي... (امتياز ۱۶ از ۲۰)

براي دانلود تک تک اهنگها به ادامه مطلب برويد...


برچسب‌ها: البوم جديد چاووشي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 13:31 ] [ بهــ ــزاد ]

اول ازهمه ميخواستم يه تشکر ويژه از شما دوستان بکنم که از اين قسمت از موضوعات وبلاگم  واقعا عالي استقبال کردين و داستانهاي خودتونو که خودمم فکر نميکردم اينقدر استقبالتون زياد باشه برام فرستادين ممنونم از همتون حتما تو پستهاي بعدي داستانهايي که فرستادين رو ميزارم تو وبم منتظر داستانهاي بقيه دوستان هم هستيم ،

اما اولين داستان  مربوطه به داستان فوق العاده احساسيه يکي از دوستاي خوبمه منتظرتون نميزارم اينو هم بگم که اين داستان اونقد قشنگ بوده که تو بسياري از وبلاگها همچنين بنده حقير بعنوان داستان عاشقانه از اين داستان استفاده کرديم و اما داستان :

بچه که بودم یه همسایه ای داشتیم که یه دختر کوچولو داشتن به اسم پری یه سال از من بزرگتر بود از بچگی با هم بزرگ شده بودیم با هم بازی میکردیم دوچرخه سواری میکردیم بعضی وقتا هم میرفتم خونه ی پری و کلآ با هم بودیم اصلا دلم نمیخواست میهمانی برم چون ممکن بود یکی دو روز بهترین دوستمو نبینم البته نمی دونستم این حس چیه ولی خوب میدونستم که اگه دوستمو نبینم یه حس بدی دارم ولی نمیتونستم حسمو تشخیص بدم آخه ۷ _ ۸ سال بیشتر نداشتم.

بزرگ و بزرگتر شدیم من خجالتی بودم خجالت میکشیدم توی کوچه با پری حرف بزنم و البته خجالتم میکشیدم برم خونشون و پری هم نمیومد خونمون. به همین خاطر رابطمون کم شده بود ولی عشقه من همچنان گرم و آتشین بود مثل اول هرچند ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر نداشتم اما معنی احساسمو خوب میفهمیدم و میفهمیدم که این یه دوست داشتن معمولی نیست و کم کم داشتم معنی عشقو میفهمیدم تا اینکه یه خبر قلبمو از جا کند. مامانو بابام گفتن میخوایم از اینجا بریم داشتم دیونه میشدم باید چی کار میکردم ؟  ... . کاری نمیتونستم بکنم

رفتیم از اون محل ولی چون خونه ی مامان بزرگمون اونجا بود گاهی میومدم خونه ی مامان بزرگم و پری رومیدیدمش این برام کافی نبود... .


برچسب‌ها: داستان عاشقانه واقعي
ادامه مطلب
[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 23:24 ] [ بهــ ــزاد ]

کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .
همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ....
- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، ...
  پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

فرقي نمي کنه فقط ... فقط دردش کمتر باشه...

 يادگاري از بهزاد


برچسب‌ها: هديه
[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 15:55 ] [ بهــ ــزاد ]


برچسب‌ها: تنهایی
ادامه مطلب
[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 18:12 ] [ بهــ ــزاد ]
درباره وبلاگ

(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_
موضوعات وب